خرید بک لینک

اولش سخته! ولی کم کم عادت می کنی. هر چقدرم سخت بگذره بازم هر روز صبح، خورشید طلوع می کنه.

+ نوشته شده در یکشنبه ۱۳۹۴/۰۱/۰۹ساعت 20:36 توسط حسینی |

برچسب: گذرد, نویسنده: غزل مهدوی تاريخ: سه شنبه 21 شهريور 1396 ساعت: 21:42

امروز بعد از مدت ها، بالاخره شروع کردم به نوشتن یه پست جدید، ولی واقعا واقعا انگار نوشتن یادم رفته! قبلاها میشد روزی چند بار به وبلاگ سرمیزدم! به همین وبلاگ سوت و کور. کاش تو همین وبلاگ می موندم!! و منم دچار فضاهای جدید نمی شدم. دوباره برگشتم به همین گوشه ی دنج. روزای خوب و بدی گذشت ... اما کسی که همیشه بود خدا بود. تنها کسی که می شد از همه چی و همه کس براش گفت. فقط ... فقط کاش خودشم باهات حرف می

برچسب: بازگشت,خانه, نویسنده: غزل مهدوی تاريخ: سه شنبه 21 شهريور 1396 ساعت: 21:42

یه عمر غصه خوردیم و از بدی روزگار شکایت کردیم! فکر کنم دیگه بس باشه! خدایا شکرت که بهم خانواده دادی هر چند یه خانواده ساده. درسته کوتاه قامت هستم اما ممنونم که بهم سلامتی دادی. متشکرم اونقدر بهم استعداد دادی که بتونم درس بخونم، یه دانشگاه دولتی قبول بشم ... هر چند تا مقطع لیسانس بیشتر درس نخوندم اما ممنون که تونستم یه کار پیدا کنم و درآمد داشته باشم. ممنون که تونستم پیشرفت کنم. درسته امکانات شهرم

برچسب: عهدیست,شادی,شادی,باشد, نویسنده: غزل مهدوی تاريخ: سه شنبه 21 شهريور 1396 ساعت: 21:42

فکر کن یکی هست که خیلی دوستش داشته ای و درست آن لحظه هایی که می خواستی باشد، نبوده. حالا که برگشته، باهاش غریبه شدی و حالا حالا طول می کشد یخ ات آب شود و راحت باهاش حرف بزنی.

مثل اینکه از وبلاگم دلخورم و حس ام شبیه چیزایی که گفتم!!

+ نوشته شده در سه شنبه ۱۳۹۴/۰۴/۲۳ساعت 19:58 توسط حسینی |

برچسب: آشنای,غریب, نویسنده: غزل مهدوی تاريخ: سه شنبه 21 شهريور 1396 ساعت: 21:42

دلم هوای تازه می خواهد! برف می بارد. زمین سپید می شود. کاش دل آدم هم سپید می شد. خالی از احساسات بد. جایی خواندم "باید یک بار به خاطر همه چیز گریه کرد. آن قدر که اشک ها خشک شوند. باید این تن اندوهگین را چلاند و بعد دفتر زندگی را ورق زد. به چیز دیگری فکر کرد. باید پاها را حرکت داد و همه چیز را از نو شروع کرد.." و من چقدر دلم می خواهد این کار شدنی باشد. شروع دوباره... + نوشته شده در دوشنبه ۱۳۹۴/۰

برچسب: هوای,تازه, نویسنده: غزل مهدوی تاريخ: سه شنبه 21 شهريور 1396 ساعت: 21:42

روزی تو خواهی آمد از کوچه های بارانتا از دلم بشویی غمهای روزگارانتو روح سبز گلزار گل شاداب بی خارمرا از پا فکنده شکستنهای بسیارتو یاس نو دمیده من گلبرگ تکیدهروزی آیی کنارم که عشق از دل رمیده ترا نادیدن ما غم نباشد کـه در خیلت به از ما کم نباشدمن از دست تو در عالم نهم روی ،ولیکن چون تو در عالم نباشدروزی تو خواهی آمد از کوی مهربانیاما زمن نبینی دیگر به جا نشانی پینوشت : عَزیزٌ عَلَیَّ اَنْ اَرَی

برچسب: خواهد, نویسنده: غزل مهدوی تاريخ: سه شنبه 21 شهريور 1396 ساعت: 21:42

یه وقتایی هست که همه ش به اینده فکر می کنی همه ش نگرانی اونقدر که شبا خوابت نمی بره. یه وقتایی که واقعا بلاتکلیفی و نمی دونی باید چیکار کنی. خدایا! وقتی حتی نمی دونم فردا صبح از خواب بیدار میشم یا نه. وقتی تو این دنیای فانی زندگی می کنم، نمی دونم واقعا این همه نگرانی، ارزششو داره ؟ خدایا گاهی دلم می خواست می اومدی می نشستی کنارم، بهم می خندیدی و می گفتی خیالت راحت من هستم مگه نگفتی "الیس الله بکاف

برچسب: الیس,الله,بکاف,عبده, نویسنده: غزل مهدوی تاريخ: سه شنبه 21 شهريور 1396 ساعت: 21:42

تو بهاری

نه بهاران از توست

از تو میگیرد وام

هر بهار این همه زیبایی را

هوس باغ و بهارانم نیست

ای بهین باغ بهارانم تو

(حمید مصدق)

پینوشت: روزهای خوب در گذرند و روزهای خوب تر در راه...

+ نوشته شده در سه شنبه ۱۳۹۵/۰۱/۰۳ساعت 13:51 توسط حسینی |

برچسب: خواب,پروانه,بینم, نویسنده: غزل مهدوی تاريخ: سه شنبه 21 شهريور 1396 ساعت: 21:42

گاهی وقتا دلت فقط نوشتن میخواد. بذار یه گوشه ی دنج باشه. یه جایی که شاید هیچکس نیاد. شاید اینطوری راحت تر باشی.

اما بنویسی. بنویسی و سبک بشی از این همه حرف.

وقتی احساس کنی از یکی دلخوشی هاشو گرفتی هر چند که این دلخوشی ها آنچنان زیاد و بزرگ نباشه، اونوقت از خودت بدت میاد. اونم وقتی که نمی دونی چطور میشه جبران کرد!

+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۹۶/۰۶/۱۵ساعت 22:56 توسط حسینی |

برچسب: نگفتنی, نویسنده: غزل مهدوی تاريخ: سه شنبه 21 شهريور 1396 ساعت: 21:42

یه جایی می خوندم که اکثر ادم ها، اهداف و برنامه هاشون در زندگی مشخص نیست و اینکه لیست کردن ارزوها، اهداف و برنامه ها برای رسیدن به اونها خیلی مفید هست. با این وجود به نظرم گاهی مسائلی که به صورت برنامه ریزی نشده پیش میاد تو ذهن آدم ماندگارتر هست. یادم هست وقتی اسفندماه 93 به سفر کربلا رفتم هر چی فکر می کردم اون سال هیچ برنامه ای برای چنین سفری نداشتم و کاملا به صورت یک باره اتفاق افتاد. این روزها

برچسب: نویسنده: غزل مهدوی تاريخ: سه شنبه 21 شهريور 1396 ساعت: 21:42

صفحه بندی